دو راهب و دختر جوان

دو راهب آیین ذن داشتند آماده می شدند که از رودخانه ی کم عمقی بگذرند. ناگهان دختر جوان زیبارویی از راه رسید.

دخترک نیز می خواست به آن طرف رود برود، اما از شدت

جریان آب ترسیده بود. یکی از راهب ها لبخند زنان او را به

دوش گرفت و به سمت دیگر رود برد.

دوستش به او اعتراض کرد: (( دست و بدن راهب نباید

 به بدن زن ها بخورد..))

و در تمام طول راه یکسره دندان هایش را به هم می فشرد.

دو ساعت بعد، که به نزدیکی معبد رسیدند،

همچنان با لحنی سرزنش آمیز گفت که می رود و خطای او

را به استاد تذکر می دهد. سرانجام اضافه کرد: (( کاری که تو کردی شرم آور است و بنا بر قواعد ممنوع! ))

دوستش حیرت زده پرسید : (( چه کاری شرم آور است؟ کدام کار ممنوع است؟ ))

(( عجب! یادت رفته چه کردی؟ حالا دیگر یادت نمی آید؟ نمی دانی دختر جوان را به دوش کشیدی؟ ))

راهب اولی یادش آمد و خنده اش گرفت. آن وقت گفت:

(( آه راست می گویی. دو ساعت پیش من آن دختر را آن طرف رودخانه بر زمین گذاشتم. اما تو هنوز او را بر دوش خودت حس می کنیو هم چنان داری او را می کشی! ))

                                                                                                                                 حکایت ذن


در محضر فیلسوف

معلوم است راهب دوم که دخترک را به

دوش نگرفته بود خیلی دلش می خواست

این کار را بکند چون هنوز این ماجرا را

فراموش نکرده بود. با این که او از قاعده ی

آیین خود در عمل پیروی کرده بود، در

فکر و خیالش از آن پیروی نکرده بود، و

این فکر داشت او را می خورد. از این

گذشته، پای حسادت هم در میان بود! آیا

از نظر اخلاقی این ماجرا جدی نیست؟

به علاوه آیا در موارد حاد و برای

کمک به دیگران می توان از قاعده یا

قانون آدم ها سرپیچی کرد؟

/ 0 نظر / 27 بازدید