چشم اسب آبی

روزی اسب آبی داشت از مرداب می گذشت که یکی از چشم هایش کنده شد و ته آب افتاد. اسب آبی این جا و آنجا به جستجوی پرداخت. هی دور خودش چرخید و چرخید،راست و چپ، عقب و جلو را گشت، اما از چشمش اثری نبود.

پرنده های کنار آب که او را می دیدند، سرش فریاد زدند: (( آرام باش اسب آبی ، ای بابا کمی آرام بگیر! ))

اما اسب آبی که وحشت زده بود صدای آنها را نمی شنید. می خواست هر طور شده چشم گمشده اش را پیدا کند.

در این هنگام ، ماهی ها و قورباغه ها همصدا با پرنده ها فریاد زدند: ((  آرام باش اسب آبی ، ای بابا کمی آرام بگیر! ))

سرانجام اسب آبی این صداها را شنید . از تقلا دست کشید.ایستاد و نگاهی انداخت. کم کم گل و لای ته نشین و آب دوباره روشن و صاف شد. اسب آبی چشمش را همان جلوی پایش دید، آن را برداشت و سر جایش گذاشت.

حکایتی آفریقایی

 

در محضر فیلسوف

مادامی که آدم زیر سیطره ترس،

اضطراب یا نگرانی است، حواس

مغشوشند و نمی توان کار درستی انجام

داد. بدون تردید قبلا چنین ماجرایی

برایتان پیش آمده و این مساله را

تجربه کرده اید. چگونه می توان بر این

لحظه های ترس و وحشت غلبه کرد؟

/ 0 نظر / 64 بازدید