گاو در جزیره

گاوی بود که در جزیره ای پوشیده از علوفه ی پرپشت و سر سبز به سر می برد. در تمامی مدت روز تا غروب، می چرید و چاق می شد.

به محض اینکه شب فرا می رسید و همه جا تاریک می شد ، گاو دیگر نمی توانست چمنزار سرسبز را ببیند. آن وقت نگران می شد.

پس به فکر روز بعد می افتاد که احتمالا چیزی برای خوردن ندارد و قطعا از گرسنگی می میرد. این نگرانی باعث لاغری او می شد.

اما صبح، با طلوع خورشید از خواب برمی خاست و دوباره شروع می کرد به خوردن علف های تر و تازه. دوباره چاق می شد و دوباره هوا تاریک می شد و باز همان اضطراب و نگرانی به سراغش می آمد و دوباره لاغر می شد

بر اساس حکایتی از جلال الدین مولوی (586تا652 هجری خورشیدی)


در محضر فیلسوف

همه ی ما مثل این گاو نیستیم؟ نگرانی از بابت

روز بعد، ذهن و روح ما را می خورد و دلمان

را غم زده می کند. پس بهتر است در زمان

حال به سر بریم و از نعمت های زندگی بهره

ببریم.

اما آیا نگرانی بخش مکمل وضعیت انسان

نیست؟ آیا نگرانی، همانطور که باعث ایجاد

فشار روحی می شود، موتور محرک زندگی

نیست؟ چگونه می توان بین بی خیالی مفرط  و

نگرانی که مانع زندگی راحت می شود، تعادل

برقرار کرد؟

/ 0 نظر / 32 بازدید