خانه ی ابدی

توی یه پتو پیچیده بودنش توی یه گوشه از مسجد داخل یه تابوت گذاشته بودنش فکر کنم

تا به حال به چنین خواب عمیقی فرو نرفته بود خیلی زود رو دوش جمعیت به سوی خونه اش

حمل شد تا برای آخرین بار با خانواده اش دیدار کند همه گریه می کردند یکی رو که از غم دوریش بیهوش شده بود

 به گوشه ای می بردند روی دوش مردم حمل می شد تا به خونه ابدیش ببرند نمی دونم شاید داشت تمامی این لحظات رو می دید یا شایدم

 الان پیش خدا باشه و داره با خدا حرف میزنه ، سر قبرش که رسیدیم از داخل پتویی که دورش پیچیده بودند

 درش آوردند داخل کفن سفید رنگی بود دو نفر از تابوت بیرون آوردنش،

و داخل قبر گذاشتنش این لحظه رو که دیدم تمام موهای بدنم سیخ سیخ شد.

این همه غم و ناراحتی این همه تلاش و کوشش و حالا دارن فقط با یه کفن سفید داخل یه تکه از زمین دفنش می کنند، خیلی سخته

چند تا سنگ روش گذاشتند و بعد خاک هارو رو جسدش ریختند ناپدید شد انگار که اصلا در میان ما نبوده جز خاطره اش چیز دیگه ای باقی نمونده .

غم همه رو فراگرفته بود شاید همه داشتند به روزی که این مهمون ناخونده سراغ اونا هم می آید فکر می کردند و با کوله باری از گناه به این سفر می رفتند

من...

بگذریم خدا از گناهانش بگذرد!

/ 0 نظر / 31 بازدید