حلقه گیگس

چوپانی بود به نام گیگس که روی جسدی انگشتر اسرار آمیزی یافت. روزی او به همراه بقیه چوپان ها نزد پادشاه فراخوانده شد. او همانطور که نشسته بود، با انگشترش بازی می کرد و در این اثنا جای جای نگین انگشتر را چراند. با کمال تعجب دید که با همین کار ساده، نامرئی شده است. چوپان های دیگر همگی از نبودنش حرف می زدند و هیچ کس متوجه حضور او نبود. او دوباره جای نگین را چرخاند و مجددا در مقابل همه ظاهر شد.

روزهای بعد نیز چنین کرد و فهمید که انگشتر نیرویی جادویی به او داده است. بلافاصله فکرهای سیاه و پلید به سرش زد.او قدرت شاه و ثروتش را طلب کرد. به کاخ شاه برگشت و به نحوی ملکه را مجذوب خودش کرد. سپس با نامرئی کردن خودش توانست شاه را بکشد و به تخت و سلطنت دست یابد.

افسانه یونانی به روایت افلاطون( قرن چهارم پیش از میلاد ) در کتاب جمهور

در محضر فیلسوف

افلاطون با نقل این داستان این مسئله را برای ما مطرح می کند  : اگر ما صاحب انگشتر گیگس بودیم و اطمینان داشتیم که هیچ گاه تنبیه نمی شویم، از آن برای دزدی، قتل و انجام دادن هر کاری که دلمان می خواست استفاده نمی کردیم؟

به عبارت دیگر، ما کار بد نمی کنیم چون معتقدیم کار بد بد است، یا از ترس تنبیه و مجازات کار بد نمی کنیم؟


/ 2 نظر / 26 بازدید

وبت خوبه

غریبه

خیلی زیبابود،ممنون ازشما..بنظر من،که من خودم بالشخصه،به خاطر هردوش!!بعضی وقتا بخاطر ترس از مجازات و بعضی وقتا هم بخاطر زشت و بد بودن اون کار،اونو انجام نمیدم..وب خوبی دارید،ان شاالله موفق باشید