نابینا و فلج

در یکی از شهرهای آسیا ، دو تا آدم بیچاره بودند. یکی از

آنها نابینا و دیگری از دو پا فلج بود. هر دو فقیر بودند.

 چنان فقیر که هر روز از خدا می خواستند به زندگیشان پایان

بدهد. آخر این زندگی ناخوشایند چه فایده ای داشت؟

باری، یک روز مرد نابینا که برای گدایی به میدان شهر

 آمده بود، فریادهای مرد فلج را شنید. از ناله ها و فغان های

 او به هیجان آمد. سرانجام او برادر هم درد خودش را پیدا

 کرده بود. رفت و کنارش نشست. با هم مشغول صحبت و

 ظرف چند ساعت دوست شدند.

نابینا گفت : (( ببین، من مشکلات و کمبودهای خودم را

 دارم و تو هم مشکلات خودت را . اگر ما دوتا با هم باشیم،

مشکلاتمان کم تر می شود. ))

مرد فلج گفت: (( حیف که من نمی توانم حتی یک قدم بردارم.

 تو هم که نمی بینی. آخر یکی بودن ما چه فایده ای دارد؟ ))

(( چه فایده ای ؟ خیلی ساده است. ما دوتایی کنار هم هر

 چیزی را که بخواهیم داریم. من پا دارم و تو چشم. من

 تو را این طرف و آن طرف می برم، تو هم راهنمای راه

می شوی. من برای تو راه می روم و تو برای من می بینی. ))

ظرف چند دقیقه آنها به نتیجه رسیدند و لبخند زنان در

 جستجوی سرنوشتی تازه به راه افتادند.

بر اساس حکایتی از فلوریان(1755-1794 میلادی)

 

در محضر فیلسوف

نیروی اصلی انسان، همکاری و همیاری است.

خیلی از متخصصان جامعه شناسی معتقدند که

موجود ضعیف و بدون سلاحی مانند انسان

به دلیل وجود همبستگی و انسجام گروهی

بود که توانستند در طول چند میلیون سال

گذشته نسبت به جانوران دیگر برتری یابد.

آیا ما امروزه گرایش به فراموشی و ترک این

رفتار نداریم؟

آیا همبستگی صرفا عملی فردی است؟

آیا این رفتار نباید بین مردم باشد؟ جامعه و

سرزمین ما در عصر حاضر چگونه می تواند

همبستگی و انسجام بیش تری داشته باشد؟

/ 0 نظر / 37 بازدید